Monday, February 27, 2012

دلتنگی باغچه


میانِ شب
تهی است
حضورِ تو
در یاد
در همواره ی بودن
و در آشوبِ بی قرار

تهی است
در رویشِ آرزو
در ارتعاشِ خیال
و در پیوندِ هماهنگِ آینه و تصویر

تهی است
یادِ تو
در سایه
در تقابل
و در ستیزِ پیوسته ی طغیان
...
شب
حکایتِ فقدانِ آفتاب است
در تلألوی پرخروشِ شکوفه
هنگامِ دلتنگیِ باغچه!

دلم گرفته

دلم خفن گرفتـــــــــــــــــــــــــــــه
ایکاش میشد دفترم را میبستم
به همه چیز پایان می دادم
نقطه آخر را گذاشتم
ولی کاش فردا باز از سرخط شروع نکنم
نمیخواهم
زندگی را

Wednesday, February 22, 2012

شعری از میلاد تهرانی

من هــر روز در تلاشــم تا

خاطــرم بمانــد،

و تو هر شب دعا می‌کنی

که فراموش کنی !

خــاطراتـمان، چــه بلاتکلیــف‌انــد !!!

Tuesday, February 14, 2012

"ولادیمیر هولان"

این‌که در این لحظه کجا هستیم،
بی‌اهمیت نیست.
چند ستاره به شکل خطرناکی
به هم نزدیک می‌شوند
و آن‌جا، آن پایین
جدایی ناگزیر عاشقان اتفاق می‌افتد
فقط به خاطر شتاب بخشیدن به زمان
با ضربان قلبشان.

تنها مردمان ساده
دنبال خوشبختی نمی‌گردند.

Monday, February 13, 2012

خسته تر از همیشه

خسته شد خسته خسته 
دنبال جایی ،کسی میگردم
که براش از خستگیام بگم 
:(
هیچکس پیشم نیس 
کاش بودی
این یگانه آرزوی من بود
.................

رویا

بیا برویم رویا ببینیم
سَرَم کنارِ گرمی رويا که سنگين می‌شود 
ديگر حدودِ جهان 
حدود نفسهای من است
سَرَم کنارِ گرمیِ رويا که سنگين می‌شود 
ديگر حدود سالهايم 
حدودِ کودکی‌های من است. 
با اين همه خوابم نمی‌آيد 
تنها زمزمه‌ی مداوم زنجره‌ئی شبزی‌ست 
با شعله‌ی صداش، که ولرم و مکرر از تنوره‌ی تيرگی می‌گذرد.
(به قول مادرم شب است ديگر ... 
اما خوابم نمی‌آيد، قسم نمی‌خورم) 
بايد به کو کنارِ صبح و شام نيامده بينديشم 
بايد از هزاره‌ی دوش و ساعتِ صد ساله بگذرم
پس لااقل 
تو سکوتِ بی‌پشت و رویِ مرا 
پيشه‌ی خاموش واژگان مگير! 
بيا ...! بيا برويم رويا ببينيم.



      سهراب سپهری
 
 

to

به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف.

به جُستجوی تو

در معبرِ بادها می‌گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه می‌گیرد.
. . .

به انتظارِ تصویرِ تو

این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟



جریانِ باد را پذیرفتن

و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ

و جاودانگی

رازش را
با تو در میان نهاد.

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:

بایسته و آزانگیز
گنجی از آن‌دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان

دلپذیر کرده است!




نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد

ــ متبرک باد نامِ تو! ــ

و ما همچنان

دوره می‌کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

taghsir

تقصیر تو نبود!

خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!

خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می ماند

سهراب
خدایــــا....
خورشیدت را به من قرض میدهی؟
از تو که پنهان نیست...
سرزمین خیالم ، سالهاست یخ بسته است...!!!

Sunday, February 12, 2012

negah

گاه و بی گاه به یاد آن نگاه
می افتم 
 می بینی که چه ساده 
هنوز فراموش نشدی
ولی من چه؟
در خاطرت هستم
؟؟؟
برایم از دغدغه هایت نگو
خوب میدانم 
...............

شربعتی

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم را نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی مرد...
دکتر شریعتی
دنیای عجیبی ست

خیلی عجـیبــــــــــ........
!!!!!!!!!!

شازده کوچولو

شهريار کوچولو گفت : قاعده يعنی چه؟ روباه گفت : اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می‌فهمم!


شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری