Thursday, July 24, 2014




نمی‌دانم یک زن وقتی اشک‌هایش را پاک می‌کند و با خودش قرار می‌گذارد که
"دوست داشتنی"های دنیای گذشته اش را فراموش کند، چه‌قدر غصّه می‌خورد؟
اما این را خوب می‌دانم که یک زن
اگر جزء ِ "دوست داشتنی"‌های دنیای کسی باشد و
حس کند که کم‌کم دارد فراموش می‌شود .. خیلی‌خیلی بیش‌تر غصّه می‌خورد ..
دغدغه ی این روزها شاید
دیدن ِ دوباره ی لبخند ِ آدمی باشد که روزم را می ساخت؛
"خورشید جانم" غمگین است...
"خورشید جانم" غم دارد...نمی خندد.
انگار که هوای حوصله اش ابری شده باشد،
حرفی نمی زند، ساکت شده، آرام، سایلنت...
فکر کردم مشکل همان دو قدم دوری ست،
بیایی اینور خط دیگر غمی ندارم...
اشتباه می کردم، اشتباه می کردم

Monday, July 21, 2014


انروز که یکدیگر را یافتیم یافتنمان هنر نبود...
هنر این است که یکدیگر را گم نکنیم ...
تنها نشونم از تو شده یه عکس یادگاری...
شده رفیق شبهام وقتی که خیلی تنهام
 میگیرمش روبروم بازم میشی آرزوم....
دلتنگتم حضورتو نیاز دارم..........
این فاصله سزای این وابستگی نیست
:(

Sunday, July 6, 2014


قهوه که می خوری به من گوش بده!
شاید دیگر با هم قهوه نخوریمُ
فرصتی نداشته باشیم،
برای گپ زدن!
نه از تو چیزی می گویم،
نه از خودم!
ما شمالی ترین نقطه ی عشقیم!
دو سطرِ حاشیه نویسی شده با مداد!
درباره ی چیزی بزرگ ترُ پاک تر از منُ تو
حرف می زنم!
عشق، شاپرکی آمده از بهشت بود،
بر شانه هامان نشستُ ما پراندیمش!
ماهی مطلّایی بود آمده از دریا،
ما له اش کردیم!
ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش!
مهم نیست که تو چمدانت را ببندیُ بروی
تمامِ زن ها در خشم چنین می کنند!
مهم نیست که من سیگارم را با خشم
روی مبل خاموش کنم...
مسئله پیچیده تر از این هاست!
به منُ تو مربوط نیست!
ما دو صفر در شمال عشقیمُ
دو سطرِ حاشیه نویسی شده با مداد...
قصه، قصه ی آن ماهی مطلّاست
که دریا به آغوشمان افکندُ
ما میانِ انگشتانمان له اش کردیم!
نزار قبانی

ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ
ﺧﯿﻠﯽ ﻃﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺪ ﮐﻪ
ﺟﻠﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ ﺯﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ
ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺰﻧﯽ
ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮﯾﯽ
ﺍﺻﻼ ﻣﮕﺮ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺍﺵ
ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ؟
ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﻣﻬﻢ ﺑﺎﺷﺪ …
مثل همه عصرها - زویا پیرزاد