Monday, February 13, 2012

to

به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف.

به جُستجوی تو

در معبرِ بادها می‌گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه می‌گیرد.
. . .

به انتظارِ تصویرِ تو

این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟



جریانِ باد را پذیرفتن

و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ

و جاودانگی

رازش را
با تو در میان نهاد.

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:

بایسته و آزانگیز
گنجی از آن‌دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان

دلپذیر کرده است!




نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد

ــ متبرک باد نامِ تو! ــ

و ما همچنان

دوره می‌کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

No comments:

Post a Comment